تبليغاتX
همه چیز و هیچ چیز


همه چیز و هیچ چیز





















1_می خواستم دیگه اینجا ننویسم!!! سه ..چهار ماهی هست که سراغش نیومدم!

ولی...

امروز یه دفعه احساس کردم دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده...

همیشه فکر میکردم که راحت می شه گذشته رو فراموش کرد...ولی الان میبینم که راحت نیست...با دیدن این وبلاگ خیلی چیزا دوباره برام زنده میشه...چیزایی که دوست ندارم حالا حالاها فراموششون کنم!



2_همیشه دلمون واسه چیزایی تنگ میشه که یه زمانی تجربشون کردیم و اونا رو دوست داشتیم!

ولی من دلم برای چیزی تنگ شده که هیچ وقت تجربش نکردم:


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:29 توسط رکسانا| |

همه مشکلات ما از اونجایی شروع شد که بعضی از آدما سر جای واقعی شون قرار نگرفتن!

این افراد ...آدمایی بودن که یا خودشون در مورد خودشون اشتباه می کردن...یا دیگران در موردشون اشتباه می کردن!

این افراد...آدمایی بودن که اونقدر ها که فکر می کردن بزرگ نبودن! برای همین بعد از مدتی خودشون رو گم کردن...عوض شدن...و توی دنیای ذهنی خودشون غرق شدن!

این افراد... آدمایی بودن که هیچ وقت فکر نکردن که شاید ...یه زمانی مرتکب اشتباهی شده بودن...اونا همیشه دیگران رو مقصر می دونستن!

این افراد ...بعد از یه مدت موقعیت خودشون رو مساوی با ارزش واقعی زندگی شون دیدن و برای حفظ اون حاضر شدن همه کاری بکنن...از له کردن آدمای اطرافشون گرفته تا حذف فیزیکی اونا!

خیلی جالبه که تعداد این آدما کم نیست...یکم که دقت کنی می بینی که همه جا هستن ... از اون محیط کوچک دانشکده گرفته تا جاهای خیلی خیلی بزرگ تر! تا اون جامعه ای  که هممون داریم توش زندگی می کنیم! 

نمی دونم که این جزئی از فرهنگ شده یا نه! نمی دونم که چقدر زمان لازمه که آدما بفهمن که دارن چی کار می کنن!

شاید همه چی برمیگرده به خودخواهی ما ها!...

نمی دونم...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:7 توسط رکسانا| |

سلام...

بازم سال نو همتون مبارک ...

امروز تولد ۱ سالگی ((همه چیز و هیچ چیز)) ه !!

تولد کاواک هم باید نزدیک باشه...چون ایده شکل گرفتنش همین روزا مطرح شد!!

خلاصه ...تولدش یا بهتر بگم تولدشون مبارک!

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 16:44 توسط رکسانا| |

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 12:50 توسط رکسانا| |

گاهی چیزایی توی زندگی اتفاق میفته که هر چی که برمی گردی و مرورشون می کنی نمی فهمی چه طور شروع شد!...علتش چی بود!...و...

ولی وقتی که خوب فکر می کنی به این نتیجه می رسی که اینقدر موجود توانایی نیستی که بتونی همه چیز رو به خوبی کنترل کنی!

توی پست قبلی به این اشاره کردم که ما اغلب فکر می کنیم که داریم درست ترین کار رو انجام می دیم...ولی غالبا نتیجه ای که می گیریم درسترین و کامل ترین نیست! چون ما ها کامل نیستیم!

دائما در حال تحلیل کردن و قضاوت در مورد خودمون و دیگرانیم! و این تحلیل و قضاوت رو از درون دریچه ی ذهن خودمون انجام می دیم ...به عبارت دیگه جریانات رو از دید اول شخص بررسی می کنیم!

در صورتی که اگر شرایطی برامون ایجاد بشه که بتونیم از دید شخص سوم یه مسائل نگاه کنیم متوجه می شیم که چه چیزایی رو موقع مرور کردن از قلم مینداختیم!

ما اکثرا متوجه واکنش ها و عکس العمل های خودمون در شرایط مختلف نمی شیم...اما جزئی ترین واکنش یا رفتار طرف مقابل رو به خوبی به خاطر می سپریم!و بنا بر همین چیزایی که دریافت کردیم رفتار ها و عکس العمل های بعدیمون رو شکل می دیم! یا به عبارت دیگه اشتباهات بعدیمون رو شکل می دیم!

و در نهایت اون چیزی که نصیبمون می شه ناراحتی و افسردگی و دلخوریه! دلخوری نه از دست خودمون...بلکه از دست طرف مقابل...از دست دیگران...

ما معمولا زمانی به این فکر میفتیم که شاید اشتباهاتی هم مرتکب شده بودیم که دیگه کار از گار گذشته!و جالب اینجاست که باز هم سعی می کنیم خودمون رو تبرئه کنیم و رفتارامون رو توجیه کنیم!

گاهی فکر می کنم چقدر خوب می شد که به جای یک روح ...دو تا روح داشتیم...اون وقت گاهی می تونستیم جریانات زندگی مون رو از دید روح  دوم بررسی کنیم ...به عبارتی از دید سوم شخص...شاید این جوری دیگه مرتکب اشتباه نمی شدیم و تبدیل می شدیم به انسان کامل!!!!
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:47 توسط رکسانا| |

هرکدوم ازما ...فکر میکنیم  ..داریم درسترین کار ممکن رو انجام می دیم!

گاهی از روی دلسوزی زیاد و دلبستگی به یک چیز..اونقدر برای نگه داشتنش تلاش می کنیم که بدون اینکه خودمون هم متوجه باشیم رفته رفته موجب تخریب اون می شیم... درسته که خیلی سخته که مرز بین افراط و تعادل رو خوب بشناسیم ...اما اگر فقط یکم احتیاط کنیم... می تونیم شرایط بهتری رو ایجاد کنیم! البته اگر یکم در مورد راه  روشی که داریم شک کنیم و در موردش فکر کنیم. برای یه لحظه هم که شده فکر نکنیم که داریم درست ترین کار ممکن رو انجام میدیم! شاید روشی که  در پیش گرفتیم اشتباه باشه!

جالبه که گاهی با دیدن نتایج نامطلوب کارمون هم به خودمون نمی یایم و شک نمی کنیم! حتی برای یه لحظه هم که شده فکر نمی کنیم که شاید ما هم مقصر باشیم. شاید اشتباه کرده باشیم! چرا اینقدر به خودمون اطمینان داریم؟!

سعی می کنیم که افرادی رو که مثل خودمون فکر میکنن رو پیدا کنیم تا اون رو همون طور که ما می خوایم برامون نگه دارن! این وسط تنها موردی که برامون اهمیت داره اون چیزی هست که بهش دلبستگی داریم...اون چیزی که ازش خاطره داریم! نه دیگران و نه هیچ چیز دیگه اون قدر ها برامون مهم نیستن!

مشکلی که اینجا پیش میاد اینه که خیلی از ارزش ها از بین می رن...ما هیچ وقت فکر نمی کنیم که اون چیزی که با ید سخت نگهداری بشه ..چه توسط خودمون چه توسط دیگری ارزش هامون هستن .! اگر اون چیزی که برامون مقدس هست رو به دست کسی بسپاریم که تقدس و ارزش اون رو زیر سوال ببره ..اون وقت چه اهمیتی داره که اصلا وجود داشته باشه یا نه؟ اشیا ..مکان ها ...عناوین و اسم ها به تنهایی برای ما مفهومی ندارن!  پشت هر کدوم از اونا ارزش ها و مفاهیمی هست که باعث معنا دار بودن شون می شه! 

اگر می خوایم اون چیزی که برای ما مقدس هست برای  دیگران هم مهم باشه! باید بهشون کمک کنیم که اونا هم این ارزش ها رو بشناسن! بازم باید مواظب باشیم که اونا باید این ارزش ها رو خودشون بشناسن...تقدس اونا رو خودشون حس کنن! تحمیل ارزش ها هیچ فایده ای نداره!

باید این رو درک کنیم که نمی تونیم ارزش ها رو در ذهن دیگران طبقه بندی کنیم! نمی تونیم از دیگران انتظار داشته باشیم که بر مبنای ارزش های ما عمل کنن و اگر این اتفاق نیفتاد اونا رو سرزنش کنیم!

کاش می شد برای یه لحظه هم که شده  همه چیز رو زیر سوال برد...و دوباره در موردشون فکر کرد!...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:43 توسط رکسانا| |

گاهی واقعا دلم برای دانشجو ها میسوزه...خصوصا دانشجوهای آزاد و شبانه که برای هر واحد درسی باید کلی پول به حساب این دانشگاها بریزن! از اینکه اینقدر دغدغه نمره گرفتن و درس پاس کردن دارن هم ناراحت می شم هم خندم می گیره!

این عکس ...عکس از یه سری نامه هایی هست که چند تا از دانشجوها برای استاداشون توی برگه های امتحانیشون  نوشتن تا ببینن آیا استاد دلش به حالشون می سوزه و اونا رو پاس کنه یا نه!

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 20:53 توسط رکسانا| |

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:15 توسط رکسانا| |

گاهی در زندگی شرایطی به وجود میاد که کاملا تو رو گیج میکنه! در این شرایط انتخاب اینکه واکنش یا راه و شیوه ی درست چیه خیلی سخت میشه! حتی وقتی بعدها اون موقعیت خاص رو به خاطر میاری هنوز نمیتونی تشخیص بدی که راه و شیوه ی صحیح کدوم بود!

این جور مواقع هست که تازه درک می کنی :

چقدر محیط و ادمای اطرافت رو کم میشناسی...!

چقدر چیزا برای تجربه کردن وجود داره که تو هیچ کدوم از اونا رو هنوز تجربه نکردی!

و اینکه چه اتفاقایی ممکنه در زندگیت بیفته که حتی نمی تونی فکرش رو بکنی!

و در نهایت ....چقدر درباره ی این زندگی کم می دونی!

خیلی از ادمهای بزرگ رو می شناسی...سرگذشت خیلی از اونا رو توی کتابای مختلف خوندی....

خوندی که چه جوری با شرایط سخت زندگی دست و پنجه نرم کردن و با تلاش و تفکر صحیح به اون چیزی که می خواستن رسیدن...

اما اونا از کجا راه موفقیت رو میشناختن؟....از کجا میدونستن راه درست کدومه؟

یعنی اونا زیاد می دونستن؟ یا صرفا در زندگیشون زیاد موقعیت های خاص رو تجربه کرده بودن؟

پس برای پی بردن به خیلی از مسائل زمان لازمه...!

بعضی از این ادم های بزرگ از نظر تفکر از زمان خودشون پیشی گرفته بودن...خیلی جلوتر از زمان خودشون فکر می کردن...حتی بعد از گذشت سال ها درک تفکراتشون اسون نیست!

چندتا سال اینجا برات مطرح میشه!

چون این ادما از زمان خودشون جلوتر بودن ادمای بزرگی بودن یا چون بزرگ بودن از زمان خودشون پیشی گرفتن؟

ایا برای موفق شدن صرفا باید ادم بزرگی بود؟

اصلا بزرگ بودن به چه معناست؟

ایا ادم های بزرگ در زندگیشون همیشه با تفکر صحیح به نتیجه ی دلخواه رسیده بودن یا خیلی از چیزا تصادفی در زندگی اونا اتفاق افتاده؟

آیا........

..........

و در اینجاست که حسی پیدا می کنی که به اون می گن .....

سر در گمی

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:56 توسط رکسانا| |

چند روز پیش داشتم با یکی از دوستان 83ی حرف می زدم که نمی دونم بحث به کجا ها رسید که به من گفت : اینجا اونقدرا هم که فکر می کنی خوب نیست....یکم دیگه که بگذره خودت می فهمی!!!

اول از دستش ناراحت شدم ..چون همیشه توی این..(( به قول هانی شهر هرت!!)) دنبال جایی می گشتم که با جاهای دیگه فرق داشته باشه!! جایی که آدماش یه جور دیگه باشن! یه جور دیگه فکر کنن! و...

وقتی اومدم دانشکده فیزیک فکر کردم که همچین جایی رو پیدا کردم! الانم نمی گم که اشتباه کردم .الان هیچ چی نمی دونم.ولی شاید حرف دوستان درست باشه... شاید واقعا این دانشکده هیچ فرقی با جاهای دیگه ندارشته باشه! شاید هنوز خیلی چیزا رو نمی دونم!شاید برای شناختن خیلی چیزا زمانی بیشتر از 1 سال لازمه!!

همیشه آدمایی که توی یه محیط بحران زده زندگی می کنن دنبال یه مکان متفاوتن...یه چیزی مثل مدینه فاضله!؟! خیلی ها هم مدینه فاضله شون این دانشکده بوده! ولی بعد از یه مدتی به این نتیجه رسیدن که کاملا اشتباه می کردن!! تعدادی هم وقتی که دیدن این دانشکده با اون مکان آرمانیشون فاصله زیادی داره سعی کردن اون جور که می خوان تغییرش بدن!! حیف که آدمایی که توی آخرین دسته قرار گرفتن تعداد شون خیلی کم بود!! بقیه وقتی دیدن که خیلی چیزا مطابق میلشون نیست فرار کردن!! فرار !! هیچ وقت فکر نکردن که خیلی چیزا می تونن عوض بشن! شایدم فکر کردن.... ولی هیچ وقت در این راستا قدمی بر نداشتن!!

هنوز نمی دونم که این دانشکه همون مدینه فاضله هست یا به قول ... دانشکده هرت!! یا یه چیزی بین این دو!

تنها چیزی که توی این مدت فهمیدم اینه که فهمیدن این موضوع اونقدرها هم راحت نیست!!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:6 توسط رکسانا| |


Design By : Night Skin