همه چیز و هیچ چیز
در لایه هایی از اجتماع که انسان ها هنوز به غرایز تلطیف شده دست پیدا نکرده اند...جمله ی ((دوستت دارم )) در اکثر موارد رشوه ای ست که برای گریز از تنهایی پرداخت می شود .یکی از عللی که عشق را به ((تصاحب)) تبدیل می کند به احتمال زیاد همین وحشت از تنهاییست... اندیشیدن در سکوت آنکه می اندیشد به ناچار دم فرو می بندد اما آن گاه که زمانه زخم خورده و معصوم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد گفت (( شاملو)) دروغ 13 ؟!!!..راستش خودمم تا همین دو روز پیش نمی دونستم ماجرا از چه قراره تا اینکه... صبح روز دوشنبه 12 فروردین ب.ق (یکی از اعضای کلنی 86 )به همه ی ما sms(پیامک دوستان عزیز ...قضیه ی آلمان دروغ 13 بود...با تبریک و معذرت به همه ی دوستان...سال خوبی داشته باشید... خوب فکر کنم کاملا واضحه که عکس العمل ما چی بود( وقتی ازش پرسیدیم که قضیه ی دروغ 13 چیه...یه سری مطلب برامون فرستاد که من به طور خلاصه درباره ی اون توضیح میدم.. April Fools' Day یا All Fools' Day ( 1April ...13 فروردین) روزی هست که توسط بسیاری از مردم در کشور های مختلف جشن گرفته می شه...در این روز با یکی از نزدیکان خودشون یا دوستان..شوخی ای میکنن یا به اونا دروغ میگن...که این وضعیت تا بعد از ظهرهمون روز یا در بعضی از کشورا هم مثل فرانسه تمام روز ادامه پیدا می کنه...(حالا من نمی دونم این دوستمون از چه سیستمی پیروی کرد که فردا صبحش به ما خبر داد...)!!! جالب انجاست که این سنت از نوروز فارس ها سرچشمه گرفته...ولی خوب خیلی ها(از جمله خود من..)از اون خبر نداشتم و هیچ وقت روز های 13 این سنت رو اجرا نکرده بودم.... ممنون از دوست گران قدرمون که این قضیه رو برامون روشن کرد...ولی خوب ما بهش اعتماد کردیمو یک روز تمام.. من که نمی دونم..ولی اگه شما ها جای ما بودین چه بلایی سر همچین آدمی می اوردین ؟؟؟؟...اگر نظر خاصی دارین ممنون میشم به طور خصوصی اون رو برام بزارین... سيزده به در، جشن هم پيوستگی با طبيعت و نماياندن اين پيمان است. سيزده به در: نحسی شماره ی سيزده : نه شماره سيزده... نه هيچ شماره و آوايی در نزد مردمان پشته ايران بد و بدشگون و يا نحس نبوده است. اين نحسی چارشنبه ها و يا شماره سيزده پيش کشی است تازی و عربی که اميد است اندک اندک از ميان باورهای مردم ما ناپديد گردد. يکی دو روز به سيزده مانده، خانواده ها با ياری ِ يکديگر ناهار و خوراکی های روز سيزده را فراهم می آورند و پس از به آب سپردن سبزه هاشان که نمود پيوستن به طبيعت می باشد به جشن و شادی و بازی می پردازند. پس از نيمروز و پس از خوردن کاهو و سکنجبين (سرکه انکبين سرکه انجبين) و يا شبدر و شنگ و گاه يونجه با سرکه!!، هم آوند های (ظرف های)، آش رشته پيش کشيده می شوند و مزه های خوش دهان هلا و بوهای نيکو هوا را پر می نمد. خاطره ... دیروز با خانواده رفته بودیم چیتگر…یاد خاطرات گذشته افتادم…روزی که با بچه ها رفته بودیم اونجا …وای عجب روزی بود اون روز .. یه روز طی یک برنامه انتحاری( بدون هیچ برنامه ریزی قبلی )به اتفاق تعدادی از اعضای کلنی راه افتادیم رفتیم چیتگر..در بین راه متوجه شدیم که یکی از اعضای کلنی مفقود شده بعد از تماس های متوالی فهمیدیم که کاری براش پیش اومده بود و مجبور شده بود یه دفه بره..ولی گفت که شما برین اونجا و منتظر من بشین..من خودمو می رسونم..ما هم رفتیم اونجا و منتظر شدیم…بعد از یه مدت اونم رسید و بچه ها شروع کردن دوچرخه سواری…کم کم به خودمون اومدیم ودیدیم هوا تقریبا تاریک شده…یه سری از بچه ها که خونشون دور بود حسابی نگران شدن…بعد به دو گروه تقسیم شدیم و راه افتادیم به سمت خونه… یکی از بچه ها می خواست بره ولیعصر . من بهش گفتم که می تونی با من بیای اکباتان و از اونجا اتو بوسای ولیعصر و سوارشی …اون بنده خدا هم اطمینان کرد و اومد …وقتی رسیدیم اکباتان توی ایستگاه پیادش کردم و خداحافظی کردم و رفتم …بعد از یه مدت به این فکر افتادم که نکنه اتوبوسای ولیعصر این موقع نباشن!…ولی خوب دیگه دیر شده بود روز بعد که اومدیم دانشگاه از اطرافیان فهمیدم که با چه مصیبتی رسیده خونه…منم که میدونین..(آخر عذاب وجدانم)..رفتم کلی معذرت خواهی کردم و اون گفت که اشکالی نداره اینا همش خاطرس(حالا نمی دونم اینو به من می گفت یا…) ..وقتی جویای حال گروه دوم هم شدم دیدم که همه دیر رسیده بودن خونه..به هر حال اون روز گذشت و ما یاد گرفتیم که از این به بعد با برنا مه ریزی بیشتری عمل کنیم..(بماند که هنوز هم اکثر برنامه ها انتحاریه…) این یکی از خاطرات ما توی نیم سال گذشته بود.. …. فکر کنم هر دفه برم چیتگر یاد اون روز بیفتم!!…. امروز اندیشه هایم را به پاهایم سپردم چرا که در رفتن است که معنا متولد می شود امروز با پاهایم فکر می کنم ... ..در اینجا یه شعر گذاشتم که واقعا هیچ وقت از خوندنش سیر نمی شم.... (البته اول بخشی از زندگی نامه لورکا رو برای دوستانی که آشنایی کمتری با اون دارند رو گذاشتم..).. فدريکو گارسيا لورکا : فدريکو گارسيا لورکا درخشانترين چهره شعر اسپانيا و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مايه او که از زندگی پرشور و مرگ جنايتبارش نيز به همان اندازه آب می خورد. به سال 1899 در فونته کا واکه روس - دشت حاصلخيز غرناطه - در چند کيلومتری شمال شرقی گرانادا به جهان آمد. در خانواده ای که پدر روستايی مرفهی بود و مادر زنی متشخص و درس خوانده. عشق آتشين لورکا به هنر نمايش نیز هرگز در او کاستی نپذيرفت و همين عشق سرشار بود که او را علی رغم عمر بسيار کوتاهش به خلق ناميشنامه های جاويدانی چون عروسی خون، يرما و خانه برناردا آلبا و زن پتياره رهنمون شد... لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضاتدرونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا - در نيمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود. ...لورکا اکنون جزيی از خاک اسپانياست.... خون منتشر
بگو به ماه، بیاید نمیخواهم ببینمش! ماه ِ چارتاق نمیخواهم ببینمش! خاطرم در آتش است. ماده گاو ِ جهان پیر نه! پله پله برمیشد ایگناسیو فورانی که چراغان کردهست از خون چه کسی برمیدارد فریاد در شهر سهویل نغمهیی آندُلسی خندهاش سُنبل ِ رومی بود ورزا بازی بزرگ در میدان اینک اما اوست میسُراید سرخوش از تالابها و از چمنزاران آه، دیوار سفید اسپانیا! نه، نیست، نه! . .سلام دوباره به دوستان..... چند روز پیش همراه بسیج دانشکده رفتیم مشهد........کلی خوش گذشت...جای دوستای گلم(فرزانه ..شکیبا..هانی وآذرین و..)واقعا خالی بود.....تقریبا همه جای مشهد رو خودمون گشتیم....همه پاساژا...بازارا...همه جا..روز آخرم رفتیم توس و سری به فردوسی زدیم..وای که چقدر آرامگاهش قشنگ بود.. .از دوستای خوبم(مریم ن ومریم ک و نسترن..)هم تشکر می کنم....واقعا مسافرت خوبی بود...(البته بماند که مسائلی پیش اومد که باعث دلخوری بسیج از ما و ما از بسیج شد..به هر حال...). اینجا چند تا عکس از جا های مختلف مشهد براتون گذاشتم: اینجا هم پارک ملت و شهر بازی مشهده...(البته شهر بازیش تعطیل بود..) این رو از طرف مسجد جامع جاغرق نوشته بودن..واقعا برام جالب بود..آخه این همه جمله ها و حدیثای قشنگ هست..نمی دونم چرا یه همچین چیزی رو نوشته بودن؟؟؟!!! بازم میگم...جای همه ی دوستان خالی بود ....
) زد که:دوستان عزیز من دارم هفته ی دیگه میرم آلمان ...فعلا قراره ۲ سال و نیم اونجا باشم...یه goodbye party هم می خوام بگیرم تا از همه خداحافظی کنم....ما هم که حسابی غافل گیر شده بودیم..کلی براش آرزوی موفقیت کردیم و شروع کردیم به برنامه ریزی برای برگزاری یه مراسم برای خداحافظی کردن با این شخص شخیص و جور کردن یادگاری و ...و خلاصه...یک روز تمام داشتیم با همه ی بچه ها برنامه ریزی می کردیم و تدارک می دیدیم که صبح روز بعدش یه sms دیگه از شخص مذکور دریافت کردیم که این چنین بود:
دیگه لازم به ذکر نیست..)
.
جشن ِ به آب سپاری سبزههای نوروزی به آب روان، که نمايانگر ِ روان و همخوان شدن مردمان فرهنگ مند پشته ايران با آب و هوا و خاک و فروغ ِ جان بخش می باشد.
جشن پيوند و نو کردن پيمان ِ همه ساله با گل گياه و سبزه گره زنی.
می گوييم نوشته ها و برجا مانده های ِ چندانی در دست نداريم که پيشينه سيزده به در را در دسترسِ مان بگذارد و شور بختانه اين درست است.
اما چرا در دست نداريم؟
زيرا آن چه را که داشتيم پاره پاره کردند و سوزاندند به جز از آن چه که در سينه ها و ياد ها سپرده شده بودند. سرودهايی بودند که مردمان آن ها را از بر داشتند (مانند سرودهای زرتشت) و يا اسکندر گجستک در هنگام يورش به ايران به پيشنهاد ِ استادش ارستو با خود به مقدونيه و يونان برده بود و يا در پژوهش های باستان شناسی به دست آمدند.
آورده اند که در يونان کهن، يک بار رود نيل بيش از پيش خروشيد و خانه و آبادی يونانيان آن زمان را از ميان برد. يونانيان بنا بر باورهاشان دست به قربانی زدند و خون ِ چه چهارپايان و انسان هايی را که برای خوشنودی خدايان نريختند. اما رود همچنان می خروشيد و ويرانی به بار می آورد. گروه دانايان و گردانندگان گفتند که اينک بايد خدايی را قربانی کرد. در آن هنگام برای هر خدايی يک نمودی انسانی نيز بر می گزيدند. به همين نيز هنگامی که گفتند خدايی بايد قربانی شود، يعنی نمود آن خدا بايد قربانی شود. برای اينکه خدای قربانی شونده را برگزينند گفتند نخستين خدايی که به درون بيايد خدای قربانی شونده است. چنان شد که خدای سيزدهم نخستين کسی بود که پا به درون گذاشت و ...
پس از آن رويداد، هيچ کس ديگر نمايندگی خدای سيزدهم را نپذيرفت و شماره سيزده نيز در نزد يونانيان بد شگون و نحس بر شمرده شد. (دکتر ونديداد گلشنی).
برگزاری سيزده:
بدين گونه
جشن نوروز که دوازده روز به درازا میکشد. در سيزدهمين روز که خانوادهها گروه گروه به بيرون از شهر و ده میروند و در دشت و دمن به شادی و شادمانی و پايکوبی و دستافشانی میپردازند پايان می گيرد.
"
جشن پيوند و نو کردن پيمان ِ همه ساله با گل گياه و سبزه گره زنی.


می توان گفت مهمترين شعر پيش از مرگ او و شاهکار تمامی دوران سرايندگيش مرثيه عجيبی است که در مرگ دوست گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشتها و بينش خاص او از مرگ و زندگی، با تراژدی هايی که سالهای اخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آنها کرده بود در يک خط قرار می گيرد. يعنی سخن از سرنوشت ستمگر و گريزناپذيری به ميان می آورد که قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام می کند.
نمیخواهم ببینمش!
چرا که نمیخواهم
خون ایگناسیو را بر ماسهها ببینم.
نریان ِ ابرهای رام
و میدان خاکی ِ خیال
با بیدبُنان ِ حاشیهاش.
یاسمنها را فراخوانید
با سپیدی کوچکشان!
نمیخواهم ببینمش!
به زبان غمینش
لیسه بر پوزهیی میکشید
آلودهی خونی منتشر بر خاک،
و نره گاوان ِ «گیساندو»
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آن سان که دو قرن
خسته از پای کشیدن بر خاک.
نمیخواهم ببینمش!
همهی مرگش بردوش.
سپیدهدمان را میجست
و سپیدهدمان نبود.
چهرهی واقعی ِ خود را میجست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم ِ زیبایی ِ خود را میجست
رگ ِ بگشودهی خود را یافت.
نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دل ِ فوارهی جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک
مینشیند از پای
و توانایی ِ پروازش
اندک اندک
میگریزد از تن.
صُفّههای زیرین را در میدان
و فروریخته است آنگاه
روی مخملها و چرم گروهی هیجان دوست.
که فرود آرم سر؟
ــ نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
آن زمان کاین سان دید
شاخها را نزدیک
پلکها برهم نفشرد.
مادران خوف
اما
سربرآوردند
وز دل ِ جمع برآمد
به نواهای نهان این آهنگ
سوی ورزوهای لاهوت
پاسداران ِ مِهی بیرنگ:
شهزادهیی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر،
نه دلی همچنو حقیقتجوی
نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
زور ِ بازوی حیرتآور ِ او
شط غرندهیی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ
نقش تدبیر او نمایان بود.
میآراست
هالهیی زرین بر گرد ِ سرش.
و نمک بود
و فراست بود.
کوهنشینی بیبدیل در کوهستان.
چه خوشخوی با سنبلهها
چه سخت با مهمیز!
چه مهربان با ژاله
چه چشمگیر در هفته بازارها،
و با نیزهی نهایی ِ ظلمت چه رُعبانگیز!
خفتهی خوابی نه بیداریش در دنبال
و خزهها و گیاه ِ هرز
غنچهی جمجمهاش را
به سر انگشتان ِ اطمینان
میشکوفانند.
و ترانهساز ِ خونش باز میآید
میغلتد به طول شاخها لرزان
در میان میغ بر خود میتپد بیجان
از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان
چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ــ
تا کنار رودباران ِ ستارهها
باتلاق احتضاری در وجود آید.
آه، ورزای سیاه ِ رنج!
آه، خون سخت ایگناسیو!
آه بلبلهای رگهایش!
نمیخواهم ببینمش!
نه جامی
کهش نگهدارد
نه پرستویی
کهش بنوشد،
یخچهی نوری
که بکاهد التهابش را.
نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
نیست
نه بلوری
کهش به سیم ِ خام درپوشد.
نمیخواهم ببینمش!
اینجا مجتمع تجاری الماس شرق هست...
اینجا توس(آرامگاه فردوسی) هست...

اینجا هم یه جایی بود به نام جاغرق(خودم هم درست نمیدونم چه طور تلفظ می شه..
)...جای نسبتا قشنگی بود...اما یه چیز خیلی جالب که اونجا دیدیم این بود:
| Design By : Night Skin |




