همه چیز و هیچ چیز
رمان با این جملات تمام می شه ((چرا ما کور شدیم؟ نمی دانم...شاید روزی بفهمیم می خواهی عقیده ی مرا بدانی... فکر نمی کنم ما کور شدیم...ما کور هستیم...کور اما بینا...کور هایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.)) می خواهم بنویسم... از چیز هایی که مدتهاست آزارم می دهد...یا شاید آزارمان می دهد......می خواهم همه را بنویسم ...ولی .. نمی دانم از کجا باید شروع کنم!!!
مکث... می اندیشم... به چه؟.. دقیقا نمی دانم...افکارم متمرکز نیستند...از جایم بلند می شوم...در اتاقم قدم می زنم...آهسته گام بر میدارم که مبادا افکارم دوباره به هم بریزد...خدایا ..چقدر پریشانم!!چند وقت است که آرامش را تجربه نکرده ام؟! ...به درستی به خاطر نمی آورم...
اخبار... بمب گذاری های انتحاری ... خشونت .. جنایت... استبداد... سرکوب... خدایا!!! دنیا چقدر سیاه شده!! پس آرامش کجاست...؟ زیبایی ...روشنایی...وجدان ...عدالت...برابری !!؟؟؟
| Design By : Night Skin |


