رمان با این جملات تمام می شه
((چرا ما کور شدیم؟
نمی دانم...شاید روزی بفهمیم
می خواهی عقیده ی مرا بدانی...
فکر نمی کنم ما کور شدیم...ما کور هستیم...کور اما بینا...کور هایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.))
|
چند روز پیش تصمیم گرفتم کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو رو دوباره بخونم...نمی دونم دقیقا چندمین باره که می خونمش ولی هر دفعه احساس میکنم که چیز تازه ای از اون دستگیرم می شه...به نظر خیلی ها کتاب فضای تاریکی داره ...ولی به هر حال من واقعا این رمان رو دوست دارم...
رمان با این جملات تمام می شه ((چرا ما کور شدیم؟ نمی دانم...شاید روزی بفهمیم می خواهی عقیده ی مرا بدانی... فکر نمی کنم ما کور شدیم...ما کور هستیم...کور اما بینا...کور هایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.)) + نوشته شده توسط رکسانا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت
0:10 |
می خواهم بنویسم... از چیز هایی که مدتهاست آزارم می دهد...یا شاید آزارمان می دهد......می خواهم همه را بنویسم ...ولی .. نمی دانم از کجا باید شروع کنم!!!
مکث... می اندیشم... به چه؟.. دقیقا نمی دانم...افکارم متمرکز نیستند...از جایم بلند می شوم...در اتاقم قدم می زنم...آهسته گام بر میدارم که مبادا افکارم دوباره به هم بریزد...خدایا ..چقدر پریشانم!!چند وقت است که آرامش را تجربه نکرده ام؟! ...به درستی به خاطر نمی آورم...
اخبار... بمب گذاری های انتحاری ... خشونت .. جنایت... استبداد... سرکوب... خدایا!!! دنیا چقدر سیاه شده!! پس آرامش کجاست...؟ زیبایی ...روشنایی...وجدان ...عدالت...برابری !!؟؟؟
+ نوشته شده توسط رکسانا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت
23:3 |
|
|