..در اینجا یه شعر گذاشتم که واقعا هیچ وقت از خوندنش سیر نمی شم....

(البته اول بخشی از زندگی نامه لورکا رو برای دوستانی که
آشنایی کمتری با اون دارند رو گذاشتم..)..
فدريکو گارسيا لورکا :
فدريکو گارسيا لورکا درخشانترين چهره شعر اسپانيا و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مايه او که از زندگی پرشور و مرگ جنايتبارش نيز به همان اندازه آب می خورد. به سال 1899 در فونته کا واکه روس - دشت حاصلخيز غرناطه - در چند کيلومتری شمال شرقی گرانادا به جهان آمد. در خانواده ای که پدر روستايی مرفهی بود و مادر زنی متشخص و درس خوانده.
عشق آتشين لورکا به هنر نمايش نیز هرگز در او کاستی نپذيرفت و همين عشق سرشار بود که او را علی رغم عمر بسيار کوتاهش به خلق ناميشنامه های جاويدانی چون عروسی خون، يرما و خانه برناردا آلبا و زن پتياره رهنمون شد...
لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضاتدرونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا - در نيمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود. ...لورکا اکنون جزيی از خاک اسپانياست....
می توان گفت مهمترين شعر پيش از مرگ او و شاهکار تمامی دوران سرايندگيش مرثيه عجيبی است که در مرگ دوست گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشتها و بينش خاص او از مرگ و زندگی، با تراژدی هايی که سالهای اخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آنها کرده بود در يک خط قرار می گيرد. يعنی سخن از سرنوشت ستمگر و گريزناپذيری به ميان می آورد که قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام می کند.
خون منتشر
| نمیخواهم ببینمش!
بگو به ماه، بیاید نمیخواهم ببینمش! ماه ِ چارتاق نمیخواهم ببینمش! خاطرم در آتش است. ماده گاو ِ جهان پیر نه! پله پله برمیشد ایگناسیو فورانی که چراغان کردهست از خون چه کسی برمیدارد فریاد |
در شهر سهویل نغمهیی آندُلسی خندهاش سُنبل ِ رومی بود ورزا بازی بزرگ در میدان اینک اما اوست میسُراید سرخوش از تالابها و از چمنزاران آه، دیوار سفید اسپانیا! نه، نیست، نه!
|
.

