تبليغاتX
همه چیز و هیچ چیز -

خاطره ...

دیروز با خانواده رفته بودیم چیتگر…یاد خاطرات گذشته افتادم…روزی که با بچه ها رفته بودیم اونجا …وای عجب روزی بود اون روز ..

یه روز طی یک برنامه انتحاری( بدون هیچ برنامه ریزی قبلی )به اتفاق تعدادی از اعضای کلنی راه افتادیم رفتیم چیتگر..در بین راه متوجه شدیم که یکی از اعضای کلنی مفقود شده بعد از تماس های متوالی فهمیدیم که کاری براش پیش اومده بود و مجبور شده بود یه دفه بره..ولی گفت که شما برین اونجا و منتظر من بشین..من خودمو می رسونم..ما هم رفتیم اونجا و منتظر شدیم…بعد از یه مدت اونم رسید و بچه ها شروع کردن دوچرخه سواری…کم کم به خودمون اومدیم ودیدیم هوا تقریبا تاریک شده…یه سری از بچه ها که خونشون دور بود حسابی نگران شدن…بعد به دو گروه تقسیم شدیم و راه افتادیم به سمت خونه…

یکی از بچه ها می خواست بره ولیعصر . من بهش گفتم که می تونی با من بیای اکباتان و از اونجا اتو بوسای ولیعصر و سوارشی   …اون بنده خدا هم اطمینان کرد و اومد …وقتی رسیدیم اکباتان توی ایستگاه پیادش کردم و خداحافظی کردم و رفتم …بعد از یه مدت به این فکر افتادم که نکنه اتوبوسای ولیعصر این موقع  نباشن!…ولی خوب دیگه دیر شده بود

روز بعد که اومدیم دانشگاه از اطرافیان فهمیدم که با چه مصیبتی رسیده خونه…منم که میدونین..(آخر عذاب وجدانم)..رفتم کلی معذرت خواهی کردم و اون گفت که اشکالی نداره اینا همش خاطرس(حالا نمی دونم اینو به من می گفت یا…) ..وقتی جویای حال گروه دوم هم شدم دیدم که همه دیر رسیده بودن خونه..به هر حال اون روز گذشت و ما یاد گرفتیم که از این به بعد با برنا مه ریزی بیشتری عمل کنیم..(بماند که هنوز هم اکثر برنامه ها انتحاریه…)

این یکی از خاطرات ما توی نیم سال گذشته بود.. …. فکر کنم هر دفه برم چیتگر یاد اون روز بیفتم!!….

+ نوشته شده توسط رکسانا در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 1:41 |